می خواستم که ولوله بر پاکنم ولی...
با شورِ شعر محشر کبرا کنم ولی...
با نی به هفت بند غزل ناله سر دهم
با مثنوی رهی به نوا وا کنم ولی...
...
تا باز روح قدسی حافظ مدد کند
دم می زدم که کار مسیحا کنم ولی...
فریاد را بکوبم پا بر سر سکوت
یا دست کم به زمزمه نجوا کنم ولی...
دل بر کنم از این دل مرداب وار تنگ
با رود رو به جانب دریا کنم ولی...
این بی کرانه آبی آیینه ی تو را
با چشمِ تشنه، سیر تماشا کنم ولی...
«باید» به جای «شاید» و «آیا» بیاورم
فکری به حال «گرچه» و «اما» کنم ولی...
قیصر امینپور
روی تنهاییم پرنده نشست
باز طوفان گرفت ابراهیم
بت من جان گرفت ابراهیم
بت من رنگ وبو نمی خواهد
شبنم است او وضو نمی خواهد
برگ وبار جهان ز ریشه ی اوست
خون پیغمبران به شیشه ی اوست
هر طرف نقش آن پری رو هست
رو به هر سو که می کنم او هست
دلم از غصه مست اوست هنوز
چشم هایم به دست اوست هنوز
می زنم هر چه در نمی شکند
بت من را تبر نمی شکند
تو بتت از گل است ابراهیم
کار من مشکل است ابراهیم
تو بهارت به این قشنگی نیست
بت من چون بت تو سنگی نیست
گل به گیسو نمی زند بت تو
چشم و ابرو نمی زند بت تو
تو صدای مرا نمی فهمی
حرفهای مرا نمی فهمی
امتحان کن جمال او دیدن
تا تو باشی و بت پرستیدن
تو دلت خون نبوده در هوسی
چشم هایت نمانده پیش کسی
تو نشستی کنار دلهره ات؟؟
شده اندیشه ی کسی خوره ات؟؟
شده از عمق سینه آه کنی؟؟
مثل دیوانه ها نگاه کنی؟؟
خیمه ی سروری مزن اینجا
لاف پیغمبری مزن اینجا
عرض و جدی بر این وجود آور
بت عشق است سر فرود آور
آب خواهد شد آهن تبرت
خون می افتد به عشوه در جگرت
از غمش سر به چاه خواهی برد
به خدایت پناه خواهی برد
غنچه را بنده می کند بت من
مثل گل خنده می کند بت من
ماه در چاه تنگ پیرهنش
می خزد یوسفانه بر بدنش
لب های من به خنده نشست
روی تنهاییم پرنده نشست
باز طوفان گرفت ابراهیم
بت من جان گرفت ابراهیم
او در اندیشه ی زمان جاریست
روی لبهای دیگران جاریست
امتحان کن جمال او دیدن
تا تو باشی وبت پرستیدن
من زبان ریز آن پری رویم
هر چه دلخواه اوست می گویم
چه کنم رو به این حرم نکنم؟؟؟
سجده بر پای این صنم نکنم؟؟؟
من چه با این دل فگار کنم؟؟
تو که پیغمبری چه کار کنم؟؟
محمد علی جوشایی
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند
بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند
نای ما خامش، ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند
گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می کند
سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می کند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند
می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند
"شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند
شهریار
گــل از بــاغ دامـن كشان مي رود كه از بام و در خار و خس ميرسد
صـــف آرايي لشـكــر عـــاشـــقي به فرمـــاندهان هــــوس ميرسد
و ميــراث پـــرواز و اوج عقـــــاب به بــال عليـــل مگـــس ميرسد
به فــريـــاد مستـــان دلخسته نيـز عســس جاي فريــادرس ميرسد
اگر چند قـحـط گــل است و نسيم به لــب گرچه مشكل نفس ميرسد٬
فــراوانـي است و فــراواني است به هر مــرغ چندين قفس ميرسد !! ..
سید حسن حسینی
ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
ما باک نداریم ز دشنام و ملامت
ما
میل نداریم به آثار و علامت
گر باده نباشد سر وافور سلامت
ازنام گذشتیم همه مایل ننگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم
لاغر ز فراق وکلا همچو هلالیم
شب فکر شرابیم
سحر طالب بنگیم
افسوس که چون بوقلمون
رنگ به رنگیم
یک روز به میخانه و یک روز به مسجد
هم طالب خرما و همی طالب سنجد
هم عاشق زیتون وهمی عاشق کنجد
با علم و ترقی همه چون شیشه و سنگیم
افسوس که چون بوقلمون
رنگ به رنگیم
اسباب ترقی همه گردید مهیا
پرواز نمودند جوانان به ثریا
گردید روانکشتی علم از تلک دریا
ما غرق به دریای جهالت چونهنگیم
افسوس که چون بوقلمون
رنگ به رنگیم
یا رب ز چه گردید چنین حال مسلمان
بهر چه گذشتند زاسلام و ز ایمان!
خوبان همه تصدیق نمودند به قرآن
ما
بوالهوسان تابع قانون فرنگیم
افسوس که چون بوقلمون
رنگ
به رنگیم
مردم همه گویا شده مال و خموشیم
چون قاطر سرکش لگدانداز چموشیم
تا گربه پدیدار شودما همه موشیم
باطن همه چون موشبه ظاهرچو پلنگیم
افسوس که چون
بوقلمون رنگ به رنگیم
از زهد تقدس زده صد طعنه به سامان
داریم جمیعا هوس حوری و غلمان
نه گبر نه ترسا ، نه یهود و نه مسلمان
نه رومی رومیم و نه هم
زنگی زنگی
افسوس که چون بوقلمون
رنگ به رنگیم
سید اشرفالدین گیلانی( نسیم شمال)
دیر آمدی ای نگار سرمست
زودت ندهیم دامن از دست
بر آتش عشقت آب تدبیر
چندان که زدیم بازننشست
از روی تو سر نمیتوان تافت
وز روی تو در نمیتوان بست
از پیش تو راه رفتنم نیست
چون ماهی اوفتاده در شست
سودای لب شکردهانان
بس توبه صالحان که بشکست
ای سرو بلند بوستانی
در پیش درخت قامتت پست
بیچاره کسی که از تو ببرید
آسوده تنی که با تو پیوست
چشمت به کرشمه خون من ریخت
وز قتل خطا چه غم خورد مست
سعدی ز کمند خوبرویان
تا جان داری نمیتوان جست
ور سر ننهی در آستانش
دیگر چه کنی؟ دری دگر هست؟!
ببین
در سطر سطر صفحۀ فالی که می بینم
تو هم پایان تلخی داری ای آغاز شیرینم
ببین
در فال «حافظ» خواجه با اندوه می گوید:
که من هم انتهای راه را تاریک می بینم
تو
حالا هرچه می خواهی بگو حتی خرافاتی
برای من که تآثیری ندارد ، هر چه ام اینم
چنان
دشوار می دانم شب کوچ نگاهت را
که از آغاز پایان ترا در حال تمرینم
نه!
تو آئینه ای در دست مردان توانگر باش
که من درویشی از دنیای کشکول و تبرزینم
در
آن سو سود سرشار و در این سو حافظ و سعدی
تو سودای شیرینت ، من و یاران دیرینم
برو
بگذار شاعر را به حال خویشتن ماند
چه فرقی می کند بعد از تو شادم یا که غمگینم
پس
از تو حرفهایت را بگوش سنگ خواهم گفت
تو خواهی بعد از این دیوانه خوانی یا خبر چینم
محمد سلمانی
مرا ببر به دیاری که عشق خسته نباشد
همیشه کشتی عاشق به گِل نشسته
نباشد
در این دیار که حتی بهار داس به دست است
عجیب نیست اگر درد دسته
دسته نباشد
نمانده پنجرهای باز، رو به عشق ببندند
دری نمانده بکوبیم،
باز بسته نباشد
چه طور بگذرم از کوچههای دلهرهآور؟
که عاشقی نشنیدیم
سرشکسته نباشد
اگر پسند دل دوست در شکستن دلهاست
بدا به حال دلی که از او
شکسته نباشد
-مژگان عباسلو
به نام خدا خسته ام دوستان
به جان شما خستهام دوستان
... ز پا تا به سر ... یا به شکل دگر!
به دیگر بیان خستهام دوستان
هیاهو هیاهو هیاهو، سکوت
صدا بی صدا خستهام دوستان
زیادی زمین خورده و خاکیام
کمی بیهوا خستهام دوستان
ببخشید معذورم از شرح و بسط
که اصلاً چرا خستهام دوستان
مپرسید از ماجراهای من
من از ماجرا خستهام دوستان
هم از جانورهای آدم بزرگ
هم از بچهها خستهام دوستان
از این خرده لبخندهای مسی
و ایضاً طلا، خستهام دوستان
ز کوچکترین صیغهی فعل امر
برو! یا بیا! خستهام دوستان
جدا از خدا شاکیام از همه
که از ما سوی خستهام دوستان
من از نام تاریخی آزمون
چه بود؟ابتلا؟ خستهام دوستان
ز دنیای خالی ز شادی سرور
ز ماتمسرا خستهام دوستان
در آخر: پیامی که لو رفته است
من از ابتدا خستهام دوستان
از اکسیر و از بوته و زر شدن
و از کیمیا خستهام دوستان
از اصواتِ تخدیرِ عهدِ عتیق
ز هین! و هلا! خستهام دوستان
و هم از غزلهای ریملزده
ز شعرِ اِوا خستهام دوستان
ز فاضل نمایی به سبک جدید
لذا...هکذا...خستهام دوستان
سید حسن حسینی
سرودن تو همان آرزوي کال من است
اگرچه دغدغۀ روز و ماه و سال من است
تمام آنچه که ميدانم از تو يک نام است
«علي» و حلّ معّماي تو محال من است
منم و فرصت عمري چو يک غزل کوتاه
سرودن تو بلندا نه در مجال من است
زبان زمدح تو عاجز، قلم به وصف تو گنگ
بر اين گواهي من، شعرهاي لال من است
تو شطّ درد و من آن چاه سرد و خاموشم
که درک حجم غمت، بغض دير سال من است
اگرچه هيچ ندارم که در خورت باشد
ولي چه غم، که تمام غم تو مال من است
فاطمه راکعی
چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست
بهار آمده ، اما مرا بهاری نیست
نوشته است: بهار است ، شاخه ها سبزند ...
ولی به گفتهّ تقویم اعتباری نیست
مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزهی اردیبهشت کاری نیست
درون قاب خزان ایستاده ام ، بی برگ
ز هیچ رهگذرم چشم ِ انتظاری نیست
تو مثل باد بهاری ، گره گشا ، سرسبز ...
ولی دریغ ، تو را عهد استواری نیست
قرار بود که از عشق نگذریم ، ولی ...
گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نیست...!
به تازه كردن اندوه من میآيند، آه...
مسافران كه هر از گاه می رسند از راه
نمانده است تو را هيچ ياد يار و ديار
نمانده است مرا هيچ غير آه و نگاه
نشسته است به راهت هزار چشمِ سپيد
تو دل به راه ندادی هزار سال سياه
من آه ميكشم و باز بيشتر شده است
مهِ زمين و دم آسمان و هاله ماه
حساب روز و شب و سال و ماه دستم نيست
تو خود به ياد بياور قرار خود را گاه
گمان مبر كه دگر بی تو زنده خواهم ماند
به عزت و شرف لا اله الا الله...
محمدمهدی سیّار
با هر میٍ نا پخته نبینم که بجوشی
این منزل دلباز نه دزدی ست نه غصبی
میراث رسیده ست به ما خانه به دوشی
دلسردم و بیزار از این گرمی بازار
غم های دم دستی و دلهای فروشی
رفته ست ز یاد آن همه فریاد و نمانده ست
جز چند اذان چند اذان در گوشی
نه کفر ابوجهل و نه ایمان ابوذر
ماییم و میانمایگی عصر خموشی
ما شاعرکان قافیه بافیم و زبان باز
در ما ندمیده ست نه دیوی نه سروشی
محمد مهدی سیار
باريده است خنده يکريز در بهار
از باد نوبهار - حديث است - تن مپوش
بايد دريد جامه پرهيز در بهار !
اما خدا نياورد آن روز را که آه ...
گيرد دلي بهانه پاييز در بهار
بی دید و بازدید تو تبریک عید چیست؟
چندین دروغ مصلحت آمیز در بهار
با ديدنم پر از عرق شرم ميشوند
گلهاي شادکامِ دل انگيز در بهار
ميبينم ای شکوفه که خون ميشود دلت
از شاخه انار مياويز در بهار
محمدمهدی سیار
دوباره مرگ، دوباره زوال و نیست شدن
دوباره مثل وزغ خسته و دو زیست شدن
دوزیست یعنی در سراب جان دادن
به خواب، یک بدن مرده را تکان دادن
دو زیست یعنی اینجا کم است یک چیزی
میان خاطرهها مبهم است یک چیزی
دو زیست یعنی آنجا شبیه یک دریاست
کویر، فاجعهی بیکران ماهیهاست
دو زیست یعنی: مردم! نفس کم آوردم
غزل کم آوردم، همقفس کم آوردم
شبیه آدم برفی، شبیه بستنیِ
شبیه رابطههای کجِ گسستنیِ
شبیه حلقهی زنجیرهای پاره شده
شبیه شعر بزک کرده... استعاره شده
شبیه لحظه پرواز و بغض یک چمدان
شبیه حسرت پروازِ تا ابد تهران
دو زیست شد دل من تا نمیرد از دوری
شبیه خاطرهی سرد سنگ بر گوری
فاطمه شمس
نه لب گشایدم از گل , نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید !
نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینه ی جویبار گریه ی بید
به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟
چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید
ازین چراغ تو ام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید
گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
که هست در پی شام سیاه صبح سپید
کراست سایه درین فتنه ها امید امان ؟
شد آن زمان که دلی بود در امان امید
صفای آینه ی خواجه بین کزین دم سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید
ه. الف. سایه
نخواستم که به من درس آب و نان بدهی
مرا گرفته و از خواب ها تکان بدهی
...
نخواستم که بگویم: «پدر بمان با من»
زمین نخواست تو را تا به من زمان بدهی
نخواستم که بگویی چه می شود بی تو
نخواستم که به من راه را نشان بدهی
«قبول» کردی و کردم جدایی و غم را
که خواستی بروی تا که «امتحان» بدهی
نخواستم بنویسم زمانه از سنگ است
نخواستم بنویسم ولی دلم تنگ است
برای تو که مرا بیش و بیشتر بودی
صدای اطمینان، روی قفل در بودی!
برای تو که دوباره مرا بغل بکنی
تویی که از دل این بچّه باخبر بودی
برای اسم قشنگت که یاری ام می داد
طلسم آرامش موقع ِ خطر بودی
برای تو که تمامی ِ خوب های منی
برای تو که خلاصه کنم: پدر بودی!!
قرار شد کـه به من غربت جهان برسد
قرار شد پدر من به آسمان برسد
که منتظر باشم تا دوباره در بزنی
کسی بیاید و تنها پلاکتان برسد!
تو نیستی و من و برج های تکراری
تو نیستی و من و عشق های بازاری
تو نیستی و مرا می جوند هی شک ها
تو نیستی و من و خنده ی مترسک ها
تو نیستی و من و روزهای شبزده ام
تو نیستی و من و قلب خارج از رده ام!
تو ساختی همه ام را، اگرچه سوختمت
که توی «کنگره» با سکّه ای فروختمت
فروختم همه ی خاطرات دورم را
فروختم همه ی خویش را، غرورم را
فروختم به سرانگشت ها و تحسین ها
و گم شدم وسط ِ بوق ها و ماشین ها
و گم شدم وسط ِ شهـر و بازی مُدها
میان خندهی «هرچند»ها و«لابد»ها
و گم شدند تمامی آن اصولی که...
و گم شدم وسط ِ کیف های پولی که...
پدر! صریح بگویم، صریح و بی پرده
پدر! نگاه بکن: مهدی ات کم آورده
بگیر دست مرا مثل کودکی هایم
بگیر دست مرا... پا به پات می آیم
بگیر و پاره کن این روزهای زشت مرا
به دست حادثه نسپار سرنوشت مرا...
شبی دراز شده، اعتراض ها مرده
غرور در دل «بازی دراز»ها مرده
قرار تازه ی من، توی کوچه، ساعت هشت
و بی قراری تو توی جبهه ی «سردشت»
و بی قراری تیر و تو، توی «چزّابه»
هزار دختر و من، پیتزا و نوشابه
شبی که غصّه از این بیشتر نخواهد شد
شبی دراز که دیگر سحر نخواهد شد
نشسته است زمستان، بهار خوابیده
شبی که ساعت شمّاطه دار خوابیده
بگیر دست مرا، مثل مرده ها سردم!
پدر! کمک بکن از راه رفته برگردم
که از زمانه بپرسم: چرا، چرا و چرا؟؟؟
که افتخار کنم عکس روی طاقچه را
که افتخار کنم خنده ی قشنگت را
که باز بوسه زنم لوله ی تفنگت را
که باز زنده کنم خاطرات دورم را
که پس بگیرم از این سال ها غرورم را
هزار ترکش اندوه مانده توی سرم
نگاه می کنم و از همیشه گیج ترم
هزار مدفن گمنام روبروی من است
هزار ابر لجوجند توی چشم ِ ترم
که بیست سال گذشته ست، بیست سال تمام
هنوز منتظرم، مثل قبل منتظرم!
نمی رسیم بـه هم مثل ریل های قطار
که آسمان تو دور است و من شکسته پرم
تمام عشق، تمام ِ زمان، تمام زمین
تمام شعر من و اشک های مختصرم
تمام آنچه که باید، تمام آنچه که نیست
برای خوبترین واژه ی جهان: پدرم!
سید مهدی موسوی
فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی
فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی
آزاد بندهای که بود در رکاب تو
خرم ولایتی که تو آن جا سفر کنی
دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ
یک بار اگر تبسم همچون شکر کنی
ای آفتاب روشن و ای سایه همای
ما را نگاهی از تو تمامست اگر کنی
من با تو دوستی و وفا کم نمیکنم
چندان که دشمنی و جفا بیشتر کنی
مقدور من سریست که در پایت افکنم
گر زان که التفات بدین مختصر کنی
عمریست تا به یاد تو شب روز میکنم
تو خفتهای که گوش به آه سحر کنی
دانی که رویم از همه عالم به روی توست
زنهار اگر تو روی به رویی دگر کنی
گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم
آری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی
شرطست سعدیا که به میدان عشق دوست
خود را به پیش تیر ملامت سپر کنی
وز عقل بهترت سپری باید ای حکیم
تا از خدنگ غمزه خوبان حذر کنی
سعدی
من کیستم؟ من کیستم؟ مردی هراسان از خودم
هر لحظه بر می خیزم، از خوابی پریشان، از خودم
در بی نشانی های خود دنبال من بودم ولی
بی پرسه دور افتاده ام چندین خیابان از خودم
تا چشم می بندم جهان در سایه پنهان می شود
من چشم پوشی می کنم اینگونه آسان از خودم
من چشم پوشی می کنم اینگونه آسان از تو و ...
از درد های ساده ی پیدا و پنهان از خودم
آهو تویی، صحرا منم، اما دلم آرام نیست
گاهی گریزان از تو و گاهی گریزان از خودم
آهی فرو می ریزم از پس لرزه های پلک هات
می سازم از هر ناگهان، یک نام ویران از خودم
من خواب دیدم آسمان دارد زمینم می زند
یک دودمان برخاستم افتان و خیزان از خودم
عمری من بد کیش را تا حیرت آیینه ای
آوردم و هی ساختم یک نا مسلمان از خودم
دیگر مپرس از من نشان، در بی نشانی ها گمم
دیگر نمی دانم جز این، چندین و چندان از خودم
بارانم و می خواستم در ناله پیدایم کنی
ردّی اگر نگذاشتم در این بیابان از خودم
عمری نفس فرسوده ام در زیر بار زندگی
با مرگ می گیرم ولی یک روز تاوان از خودم
باید مرا راهی کنی با آیه های اشک خود
یک روز باید بگذرم از زیر قرآن از خودم
من دور خواهم شد شبی، از بغض سرد ایستگاه
یک نرمه باران از تو و چندین زمستان از خودم
موجی وزید از هرچه هیچ، آب از سر دریا گذشت
بگذار من هم بگذرم اینگونه آسان از خودم
محمدحسین بهرامیان
بر شاخه ای نشستی و سیبم نمی شوی
دلتنگ دست های غریبم نمی شوی
در خوابهای من کسی از راه می رسد
تعبیر خوابهای عجیبم نمی شوی؟
بیمارم آن چنان که حریفت نمی شوم
بی تابی آن چنان که طبیبم نمی شوی
من کوهم و تو کوهنوردی که بی گمان
قربانی فراز و نشیبم نمی شوی
دستی شدم که گاه رفیقت نمی شوم
سیبی شدی که گاه نصیبم نمی شوی...
ناصر حامدی
اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینم ات که غریبانه اشک می ریزی!
هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن!
بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی
خزان کجا، تو کجا تک درخت من! باید
که برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی
درخت، فصل خزان هم درخت می ماند
تو " پیش فصل" بهاری نه اینکه پاییزی
تو را خدا به زمین هدیه داده، چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی
خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی
فاضل نظری
نه بر لب ، بلکه در دل گل کند لبخندهاي ما
بفرماييد هرچيزي همان باشد که ميخواهد
همان ، يعني نه مانند من و مانندهاي ما
بفرماييد تا اين بيچراتر کار عالم ؛ عشق
... رها باشد از اين چون و چرا و چندهاي ما
سرِ مويي اگر با عاشقان داري سرِ ياري
بيفشان زلف و مشکن حلقهي پيوندهاي ما
به بالايت قسم، سرو و صنوبر با تو ميبالند
بيا تا راست باشد عاقبت سوگندهاي ما
شب و روز از تو ميگوييم و ميگويند، کاري کن
که «ميبينم» بگيرد جاي «ميگويند»هاي ما
نميدانم کجايي يا کهاي، آنقدر ميدانم
که ميآيي که بگشايي گره از بندهاي ما
بفرماييد فردا زودتر فردا شود ، امروز
همين حالا بيايد وعدهي آينده هاي ما
قیصر امینپور
| ای پیش پرواز کبوتر های زخمی |
|
بابای مفقود الاثر! بابای زخمی! |
|
|
| پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟ |
تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی |
| یک قاب چوبی روی دست میخ بودی |
توی کتابم هر چه بابا آب می داد |
| مادر نشانم عکس توی قاب می داد |
|
اینجا کنار قاب عکست جان سپردم |
| از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم |
من بیست سالم شد هنوزم توی قابی |
| خوب یک تکانی لا اقل مرد حسابی! |
یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو |
| از سیم های خاردار قاب رد شو |
برگرد تنها یک بغل بابای من باش |
| ها! یک بغل برگرد، تنها جای من باش |
|
ای دست هایت آرزوی دستهایم |
| ناز و ادایم مانده روی دست هایم |
شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی |
| یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی |
عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است |
| یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!! |
تنها تلاشش انتظار است و سکوت است |
| پروانه ای که توی تار عنکبوت است |
امشب عروسی می کنم جای تو خالی |
| پای قباله جای امضای تو خالی |
ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش |
| یک بار هم بابای معلوم الاثر باش |
عبدالکریم زارع
به شهر رنگ ها رفتيم گفتي زرد نامرد است
اگر رنگي تو را در خويش معنا كرد نامرد است
تو تصوير مني يا من در اين آيينه تكرارم؟
جهان آيينه ي جادوست زوج و فرد نامرد است
چه قدر از عقل مي پرسي چه قدر از عشق مي خواني
از اين باز آي نااهل است از آن برگرد نامرد است
نه سر در عقل مي بندم نه دل در عشق مي بازم
كه اين نامر بي درد است و آن پر درد نامرد است
بيا پيمان ببنديم از جهان هم جدا باشيم
از اين پس هر كه نام عشق را آورد نامرد است
فاضل نظری
اما به گونه ای که فقط من ببینمت
با تو نمی شود که سر جنگ وکینه داشت
حتی اگر که در صف دشمن ببینمت
نزدیک تر شدی به من ازمن به من که من
حس کردنی تر از رگ گردن ببینمت
مثل لزوم نور برای درخت ها
هر صبح لازم است که حتما ببینمت
حس می کنم دو دل شده ای لحظه ای مباد
درشک بین ماندن و رفتن ببینمت
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست
در من طلوع آبی آن چشم روشن
یاد آور صبح خیال انگیز دریاست
...
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
آنک چراغانی که در چشم تو برپاست
بیهوده می کوشی که راز عاشقی را
از من بپوشانی که در چشم تو پیداست
ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما
چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست
دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم
امروز هم زانسان، ولی آینده ماراست
دور از نوازشهای دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستت را در دستم گذارم
بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست
حسین منزوی
باید خبر را بیخبر باشی بفهمی
در انتظارش پشت در باشی بفهمی
حال مرا وقتی که در فکر تو غرقم
از من مگر دیوانهتر باشی بفهمی
آیا چه میدانی از این خاکستر سرد؟
در عشق باید شعلهور باشی بفهمی
یکـدو قدم نه... شعر را باید که وقتی
یک عمر با من همسفر باشی بفهمی
بیهوده فرزندم نمیخوانم غزل را
حس مرا باید پدر باشی بفهمی
بهتر که با من نیستی همدرد، هرچند
تازه نمیفهمی اگر باشی بفهمی!
چیزی نمیفهمی تو از این داغنامه
حرف مرا باید جگر باشی بفهمی
امیر اکبرزاده
چگونه بیخبری از جهان جانکاهم؟
نمیرسند مگر نامههای گهگاهم
خیال من به تو قد میدهد همین کافیست
نمیرسد به تو وقتی که دست کوتاهم
غروب، تازه طلوع غم غریبان است
چه دیر با شب من آشنا شدی ماهم!
به سمتِ مقصد، یا جادهها کش آمدهاند
و یا هنوز من ِ خسته اوّل ِ راهم
فقط نه اینکه دل من گرفته، میبارم
گرفته بی تو دل ابرهای دنیا هم
من و تو ساکن یک پیله بودهایم اما
بدل شدی تو به فریاد، من هنوز آهم
زیادی از سر من، چون نخواستم جز این
مرا ببخش اگر از تو کم نمیخواهم
امیر اکبرزاده
دوش از نظر خیال تو دامن کشان گــذشت
اشک آنقدر دوید ز پی، کز فغان گـــــذشت
تا پَر فشانده ایم، ز خود هم گــذشته ایــم
دنیا غم تو نیست که نتـــوان از آن گذشت
دارد غـــــــبار قــافــــلـــۀ نــا امیـــــــدی ام
از پا نشستنی که ز عالــــم توان گـــذشت
بــرق و شرار، محــمل فــــرصت نمی کشد
عمری نداشتم که بگویم چسان گــــذشت
تــا غنچـــه دَم زنــد ز شکفتن، بهـــــار رفت
تا نــاله گـل کــــند ز جرس، کاروان گــذشت
بیرون نــتاخته است ازاین عــرصه هیچ کس
واماندئی است این که تو گویی فلان گذشت
ای معنی! آب شو که ز ننگ شعــور خـلق
انصــــاف نیـــز آب شد و از جهــــان گذشت
یک نقــــــطه پــــل ز آبلــۀ پا کــفایت است
زین بحر، همچو موج گهر می توان گذشت
گــــر بگـــــذری ز کشمکش چـــرخ، واصلی
محـــو نشانه است چو تیر از کمان گذشت
وا مــــانــــدگـــی ز عــــافیتم بی نیـاز کـرد
بال آن قدر شکست که از آشیان گـــذشت
طی شد بساط عمر به پای شکست رنـگ
بر شمع یک بهـــار گل زعفــــران گــــذشت
دلـــدار رفت و مــن بــه وداعی نسوختــــم
یارب چه برق بر من آتش به جان گــذشت
تمکین کجا به سعی خــرامت رضا دهــــد؟
کم نیست این که نام تو ام بر زبان گذشت
بیدل! چـه مشکل است ز دنیـــا گذشتنم
یک ناله داشتم که ز هفت آسمان گذشت
سفـر مگــو که دل از خود سفر نخواهد کرد
اگـر منـــم که دلـم بـی تـو سر نخــواهد کرد
مـن و تــو پـنــجـــره هـای قـطار در سفــریـم
سفـــر مـرا بـه تــو نـزدیــک تـر نخـواهـد کـرد
ببــر بـه بـی هدفـی دسـت بـر کمان و ببیـن
کجـاسـت آنـکـه دلــش را سپــر نخواهد کرد
خبـــر تــریـن خبـــر روزگار بــیخبریست
خوشـا که مــرگ کسـی را خبر نخواهد کرد
مـرا به لفظ کهـن عیــب می کننـد و رواست
که سینه سوخته از "می" حذر نخواهد کرد
فاضل نظری
